تنظیمات
اندازه فونت :
چاپ خبر
گروه : سیاوش عینالو
حوزه : اخبار شهرستان لیلان
شماره : 13658
تاریخ : ۲۷ اسفند, ۱۳۹۹ :: ۱۲:۲۴
خاطراتی از دوران تحصیل با شهید رحمان لوچ خلیل عینکی با ارسال خاطره ای به اخلاق و رفتار و متانت شهید رحمان لوچ در دوران تحصیلات پرداخته است

به گزارش بخش ایثار و شهادت پایگاه خبری اخبار ملکان آقای خلیل عینکی نوشته است: دانش آموز کلاس دوم یا سوم دبستان در حدود سال‌های ۱۳۵۳_۱۳۵۲ در مدرسه ششم بهمن محله قازانلوی ملکان بودم.سال تحصیلی مدتی بود آغاز شده بود و معلم سر کلاس در حال درس دادن بود. سکوت سنگینی بر کلاس حکمرانی می کرد و بچه ها آرام و کمی خواب آلود به درس معلم گوش فرا داده بودند.یهو درب کلاس تق تق زده شد و معاون نازنین مان آقای غلامحسین عبداللهی _ که همه هم ازش می ترسیدم_ با چوپ درخت به اش(هیوا آغاجی) که جزء لاینفک او بود و من مزه آن را یکبار چشیده بودم با یک پسر لاغر اندام و نسبتا ریز با کت شلوار تمیز و خوش دوخت با رنگ طوسی سیر متمایل به آبی بر تن که معصومیت و آرام بودن از قیافه اش می بارید وارد کلاس شدند. طبق معمول همه از جا بلند شدیم و پس از دستور نشستن توسط معلم ،دوباره بر نیمکت هایمان جا گرفتیم. معاون مدرسه مان با همان ژست همیشگی اش گفت :بچه‌ها ایشان آقای رحمان لوچ هستن و امسال از تهران به مدرسه ما منتقل شده اند و پس از چندین توصیه و سفارش کلی کلاس را برانداز کرد،سپس با کمی تامل یکی از بچه‌ها را که در کنار من می نشست را بر داشت و او را به عقب کلاس که جای خالی وجود داشت ،فرستاد.سپس رو به رحمان کرد و گفت برو بشین کنار عینکی.نمی دانم علت این کار معاون چه بود ولی فکر می کنم به خاطر ظاهر مظلوم من بود. پس از آن من و رحمان مدتی کوتاه با هم شدیم هم نیمکتی.مهربان ،نازنین ،آرام و دوست داشتنی بود.پس از مدتی فهمیدم که پدرش خیاط و بوتیک دار روبروی مغازه ما در خیابان پهلوی آن زمان و امام امروزی است. مرحوم پدرم به پدر ایشان خیلی ارادت داشت و با هم بعضی از اوقات مهمان چای همدیگر می شدن و به برادرانم خیلی سفارش می کرد که احترام اورا داشته باشیم. گاهگاهی رحمان به مغازه شان می آمد روزی نزدیکی های غروب آفتاب بود و رحمان در بیرون مغازه کنار جوی خیابان در حال وضو گرفتن برای نماز بود ،مرحوم پدرم که عاشق این جور کارها بود از دور نظاره گر وی بود و هی ماشاالله می گفت و پاکی و نماز خوانی او را به رخ من می کشید و او را الگو برای نوجوانان بر می شمرد. چیزی نگذشته بود که زمزمه های انقلاب شروع شد و پس از آن جنگ تحمیلی و حمله دشمن . رحمان که در مدرسه راهنمایی دیگری درس می خواند و من در مدرسه کاوه ،او به همراه برادر نازنین اش خلیل_ که بعدها در دبیرستان باهم همکلاس شدیم _ شدن بچه بسیجی و عازم جبهه‌های جنگ... روز ی خبر رسید که رحمان شهید شده با این که ما چندان روابطی باهم نداشتیم اما آسمان بر سرم چرخید گیج و منگ شدم آخه خیلی کوچک و معصوم بود بی اختیار زدم زیر گریه...بعدها فهمیدم که در کنار داماد مان شهید شده و نحوه شهادت اش را که برام باز گویه کرد دوباره بر مظلومیت این نوجوان بغضم گرفت. خداوند رحمت اش کند و روحش شاد خلیل عینکی ملکی

© 2026 تمام حقوق این سایت برای پایگاه خبری اخبار ملکان محفوظ می باشد.